|
سوغات به یاد هم بودن در غربت محلی واسه کنار هم بودن
| ||
|
سلام متن زیرو نرگس خانم از بازدیدکنندگان وبلاگ برامون گذاشتن.
خیلی جالب بود حیفم اومد نذارم داخل وبلاگ. ازشون تشکر میکنم گـاه گاهـی دل من می گیرد [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:18 ] [ علی ]
I was walking down the street when I was accosted by a particularly dirty and shabby-looking homeless woman who asked me for a couple of dollars for dinner I took out my wallet, got out ten dollars and asked, 'If I give you this money, will you buy wine with it instead of dinner?' 'No, I had to stop drinking years ago' , the homeless woman told me. 'Will you use it to go shopping instead of buying food?' I asked. 'No, I don't waste time shopping,' the homeless woman said. 'I need to spend all my time trying to stay alive.' 'Will you spend this on a beauty salon instead of food?' I asked. 'Are you NUTS!' replied the homeless woman. I haven't had my hair done in 20 years! The homeless Woman was shocked. 'Won't your husband be furious with you for doing that? I know I'm dirty, and I probably smell pretty disgusting.' I said, 'That's okay. It's important for him to see what a woman looks like after she has given up shopping, hair appointments, and wine.'
I want translate the sentence for you in this time!!! good luck!!! [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:49 ] [ حسین ]
خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که "عشق از زندگی کردن بهتر است" و به هر که دوستتر میداری، بچشان که "دوست داشتن از عشق برتر است." [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:27 ] [ علی ]
سلام و صد سلام
اومدم ورود دو تا دوست تازمون رو به اطلاعتون برسونم و بهشون خوش امد بگم. بچه ها آقا محسن که چند روز پیش به جمع ما پیوستن و من یادم رفت بش خوش آمد بگم و امروز هم آرزو خانم به جمع ما پیوست که از همینجا بهشون خوش امد میگم و امیدوارم تو وبلاگمون لحظات شاد و به یاد ماندنی رو داشته باشن. فعلا بای [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:23 ] [ علی ]
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:55 ] [ علی ]
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered ?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him "Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me." His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter ."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:22 ] [ حسین ]
از این به بعد هر چند روز یه بار میخوام یه داستان انگلیسی براتون بزارم تا یکم جنبه آموزشی وبلاگ هم بالا بره!!! داستان طنز جالب انگلیسی با معنی فارسی The Loan قرض
Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. “Why are you giving me this money?” Mike asked. “Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” sam said. “Yes, I remember,” Mike said. “I’m paying you back,” Sam said [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 16:43 ] [ حسین ]
پنجره را باز کن
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 12:9 ] [ علی ]
نمی دانم چه رازی ست نمی خواهم بدانم ان هنگام که باران می بارد پیش از انکه محو زیبایی ان شوم محو چکه چکه کردن سقف خانه ام میشوم نمی دانم چه سری ست نمی خواهم بدانم ان هنگام که باران ان رحمت الهی شوق باریدن می کند بیش ازانکه فکر قدم زدن زیر باران باشم فکر سوراخ ته کفشهایم می باشم اری بی شک قدم زدن زیر باران خیلی زیباست اما نه با کفشهای سوراخ شده این است زشت و زیبا [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 15:16 ] [ مریم ]
این اشکهای شور از کجا میآید مادر؟ -آب دریاها را من گریه میکنم آقا. - دل من و این تلخی بینهایت، …سرچشمهاش کجاست؟ - آب دریاها سخت تلخ است آقا؟ دریا خندید در دوردست، دنداهایش کف و لبهایش آسمان [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 0:42 ] [ علی ]
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است! ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:15 ] [ مهسا ]
1. صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهیم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.
به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.
گاهی اوقات غرور بیجا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.
که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند. ادامه مطلب [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:12 ] [ مهسا ]
فست فود، بازیهای ویدیویی و تلویزیون را فراموش کنید؛ بزرگترین بلایی که این روزها فراگیر شده اعتیاد به تلفن همراه است. شاید شما کسانی را دیده باشید که در کوچه به زمین میخورند، شبها از خواب بیدار میشوند و در سالنهای نمایش چهره از خود بیخودشان با نورLCD تلفن روشن میشود. از همه 30 برنامه نصبی در گوشی استفاده میکنید ادامه مطلب [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:9 ] [ نگار ]
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما رمز کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند. [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:6 ] [ نگار ]
گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد . گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد .گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک به دندان بگرفت و بخورد . نتیجه اخلاقی : هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد . هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد. گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:5 ] [ نگار ]
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم . مهم آن است که چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد ...
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:3 ] [ نگار ]
سلام بچه ها!
چطورين؟ چه خبرا؟ من و مهسا برگشتيم! دلمون واسه همتون تنگيده بود.اميدوارم سلامت باشين............ عيدتونم مبارك رفقا! [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:2 ] [ نگار ]
آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است سرگذشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه میکرد بی مجال اندیشه به بغضهایش تا کی مرا گریه کند تا کی و به کدام مرام بمیرد آری … دلم ! ، گلم ورق بزن مرا و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند با سلام و عطر آویشن ادامه مطلب [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:1 ] [ نگار ]
من زندگي را دوست دارم اما از زندگي دوباره مي ترسم دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم کودکان را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم من مي ترسم پس هستم! اين چنين مي گذرد روز و روزگار من! من روز را دوست دارم ولی از روزگار مي ترسم. [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 23:0 ] [ نگار ]
باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 21:40 ] [ علی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||